درخواست ممنوعیت دست کم بیست نوع ماده مخدر روانگردان جدید در کشور سوئد

درخواست ممنوعیت دست کم بیست نوع مواد مخدر در کشور سوئد
اداره دولتی مراقبت از سلامت و بهداشت عمومی، درنظر دارد پیشنهادی را به دولت ارائه کند که براساس آن مصرف هرگونه مواد مخدر اسپایس یا کانابیس شیمیائی ممنوع اعلام شود. دلیل این ممنوعیت، عوارض مصرف بیش ازحد این مواد است.
 این عوارض به خصوص در شهر یِولهِ زیادبوده و بیش از ده مورد گزارش شده است. درسال های اخیر تولید مواد مخدرشیمیائی روانگردان که به انها ان پی اس می گویند  افزایش یافته است. گفته می شود که با ممنوع شدن هر نوع ماده مخدر، نوع شیمیائی آن  در جهان تولید می شود.
مخدر جدید کریپتون حاوی ترکیبات ترامادول 9 جوان را در سوئد ...
ماده مخدر جدید کریپتون مخلوط ترامادول و میراگینین 9 نفر را ...
ماده مخدر اسپایس در سوئد یک قربانی دیگر گرفت ماده مخدر ...
ماده مخدر روانگردان spiceاسپایس اسرائیل uh-210 می... - ...
مخدر روانگردان جدید روز قیامت( آرماگدون) (Armageddon )
رونق آزمایشگاه‌های تولید مواد مخدر صنعتی در جهان
برخورد فیزیکی در مبارزه با مواد مخدر بی‌نتیجه است - Opium ...
ستاد مبارزه با مواد مخدر بعد از کارنامه 100 روزه ب... - Opium ...
باید در برابر مواد مخدر سر خم کنیم - Opium.Site وبلاگ رسمی ...
به دلیل اهمال در اطلاع رسانی توسط ستاد مبارزه با مواد مخدر ...
راه مبارزه با مواد مخدر و درمان اعتیاد در ایران مین گذاری شده است
Opium.Site وبلاگ رسمی دکتر رضا یزدان نیاز: جنگ با مواد ...
در مبارزه با مواد مخدر شکست خوردیم - Opium.Site وبلاگ رسمی ...
روسیه اعلام کرد مبارزه با مواد مخدر ثمری ندارد - Opium.Site ...
ایران در مبارزه با مواد مخدر از پهپادها استفاده خواهد کرد - Opium ...
ایران در مبارزه با مواد مخدر شکست خورده است - Opium.Site ...
اثرات ماده مخدر روانگردان حشیش صنعتی (ماریجوانا) - Opium ...

پوتین طرح ممنوعیت گردش ماده مخدر اسپایس را به پارلمان روسیه تقدیم کرد

مسکو، 8 آبان، خبرگزاری «ریا نووستی»/ "ولادیمیر پوتین" (Vladimir Putin) رییس جمهور روسیه طرح قانونی ممنوعیت گردش ماده روان گردان جدید "اسپایس" را به دوما، محلس نمایندگان پارلمان روسیه تقدیم کرد.
یادآور می شود توجه به مساله مصرف مواد مخدر در روسیه بویژه پس از مسمومیت تعداد زیادی از جوانان در نتیجه استعمال ماده مخدر اسپایس افزایش یافته است. به گزارش سازمان فدرال مبارزه با قاچاق مواد مخدر روسیه بیش از 2000 نفر در نتیجه مصرف این ماده مخدر خطرناک در کشور آسیب دیده و بیش از 40 نفر از آنها جان خود را از دست داده اند.

ماده مخدر اسپایس در سوئد یک قربانی دیگر گرفت

Spice i olika former. Foto: Polisen.
ماده مخدر اسپایس در سوئد  یک قربانی دیگر گرفت    
یک پسر جوان بیست ساله، روز گذشته در شهر فاگرشتا در اثر مصرف زیاد ماده‌ی مخدر شیمیایی اسپایس، درگذشت. پلیس اعلام کرده است که برای قطعی شدن علت مرگ، جسد او کالبدشکافی خواهد شد. 
این چندمین مورد از مسمویت شدید جوانان در اثر ماده‌ی مخدر اسپایس در روزهای اخیر است. اسپایس یک نوع حشیش شیمیایی و آزمایشگاهی‌ست که عوارض جانبی بسیاری دارد.
منبع رادیو سوئد

آشنایی با فرم های رایج کانابیس های صنعتی (کانابینوئید ها مصنوعی ماری جوانا صنعتی ) کرونیک و کلام .Kalma،Kronic





در 17ژوئن سال 2011 دولت استرالیا  کانابیس مصنوعی را در ماده ای که به نام کرونیک Kronic  و کلام Kalma،فروش می رفت یافت

کشف ماری جوانا صنعتی (اسپایس ) JWH-073در داخل کود مصنوعی هوموس جنگل .Forest Humus

کشف ماری جوانا صنعتی (اسپایس ) JWH-073در داخل کود مصنوعی هوموس جنگل Forest Humus
این روزها همه جا صحبت از مواد روانگردان جدید یا  ان پی اس است   بیشترین دسته از مواد روانگردان جدید در گروه کانابیس های مصنوعی هستند که اثراتی مشابه با ماری جوانا و حشیش ولی بسیار قویتر دارند
یکی از مواد روانگردان جدید ترکیبات جی دبلیو اچ  JWH است  که به نام کاشف ان دکتر جان ویلیام هافمن نامگذاری شده است .
در بیست اوریل سال 2009 محققان دانشگاه فرایبورگ در المان مدعی شده اند فرمی از ماده مخدر روانگردان جدید به نام جی دبلیو JWH-073  را  به همراه کانابیس صنعتی (C6)-CP 47,497  در بسته بندی نوعی کود شیمیایی به نام هوموس جنگل پیدا  کرده اند این ادعا در ژویه همان سال توسط مراکز دیگر علمی نیز تائید شد  کشور المان استفاده و مصرف و فروش ماده مخدر کانابیس صنعتی را به نام اسپایس ممنوع کرده است و این هم ترفند  جدید فروشنده گان مواد مخدر برای دور زدن قانون است
کانابیس صنعتی (شاهدانه مصنوعی ) - Opium.Site
ماری جوانای صنعتی - Opium.Site وبلاگ رسمی دکتر رضا ...
کانابیس صنعتی جدید HU-320 دارای اثرات دارویی مشابه ...
لیست اسامی کود های شیمیایی حاوی روانگردان ان پی اس (ماری جوانا صنعتی )
علت آزاد شدن ماری جوانا در امریکا چیست

عرفان ساحری

عرفان ساحری
نماینده عرفان ساحری، کارلوس کاستاندا است که مهم ترین نوع عرفان سرخ پوستی است و گاهی آن را به نام «عرفان عقاب» هم می خوانند.
کارلوس کاستاندا به گفته خودش متولد 25 دسامبر 1935 است. او در روستای جوکری نزدیک سائوپائولو، یکی از پرجمعیت ترین شهرهای برزیل دیده به جهان گشود. کاستاندا، فرزند سزار آرنابورونگاری و سوزانا کاستاندا است. او در شش سالگی پس از مرگ مادرش زادگاهش را ترک گفت و دیگر به آن جا بازنگشت. وی در مزرعه مرغداری پدرش پرورش یافت و سپس در مدرسه ای در بوینس آیرس تحصیل کرد و در شانزده سالگی به لوس آنجلس آمریکا سفر کرد. سپس طی سفری به میلان، مجسمه سازی را آموخت و پس از پایان دوران دبیرستان در هالیوود به دانشگاه کالیفرنیای لوس آنجلس راه یافت و بالاخره در 21 ژوئن 1959 شهروند آمریکا شد.
آن چه گذشت بر اساس اظهارات خود کاستاندا بود؛ اما اسناد مربوط به مهاجرت وی به ایالت متحده آمریکا حکایت از آن دارد که او متولد 1925 است و زاده برزیل نیست، بلکه در کشور پرو متولد شده است. او مدعی بود که پدرش ادیب است، اما مجله Time پدر کاستاندا را طلاساز معرفی می کند. او خود گفته است که هیچ گونه علاقه ای به مکاتب عرفانی و رازآلود ندارد، اما همسر سابقش مدعی است که عرفان و مکاتب رازآلود تنها موضوعی است که سالیان دراز درباره آن گفت و گو می کرده اند.
کاستاندا در سال 1973 درجه دکترای خود را در رشته مردم شناسی از دانشگاه کالیفرنیا در لوس آنجلس گرفت. کاستاندا در سال 1998 در 73 سالگی بر اثر سرطان کبد در منزل مسکونی اش در منطقه وست وود درگذشت. این خبر در همان روز در روزنامه همشهری منتشر شد و نیز روزنامه جامعه در سی ام خرداد 1377 به عنوان «مرگ مرموز شاگرد دون خوان» به آن پرداخت. همین روزنامه چندی بعد مقاله ای با عنوان «کاستاندا، سالک حیران مغربی» به چاپ رساند که البته بعضی از اطلاعات آن نادرست بود. پیروان او در هنگام مرگش گفتند: «کارلوس کاستاندا این جهان را به شیوه شمن های تبارش با آگاهی کامل ترک کرد.» جسد او را سوزاندند و خاکسترش را به مکزیک بردند.
در همان سال مرگ کاستاندا، یعنی 1998، سازمان کاستاندا برای حمایت از آثار و افکار او تشکیل شد. در همان سال این سازمان دو حلقه فیلم به نام «گذر جادویی کاستاندا» تولید کرد. همچنین فیلمی درباره زندگی کاستاندا به کارگردانی توروجان بر روی پرده های سینمایی آمریکا به نمایش درآمد. گفتنی است هانری کربن یکی از طرفداران و علاقه مندان کاستاندا به شمار می آید.
میراث مکتوب کاستاندا
میراث مکتوب کاستاندا به طور کلی دوازده کتاب و یک دوره ماهنامه چهار شماره ای است که از سال 1968 تاکنون به چاپ رسیده است. این آثار مجموعاً به هفده زبان برگردانده شده است که یکی از آنان زبان فارسی است. بر اساس گفته ها و آمارهای رایج تاکنون بیش از ده میلیون جلد از آثار او در سراسر جهان به فروش رسیده است. آثار کاستاندا که سراسر ادبیات، زبان، روان شناسی و فلسفه است، شرح و بسط دیدارهای او با جادوگر بزرگ مکزیکی به نام «دون خوان» است. کتاب های کاستاندا بیشتر در جهت پرده برداری از سیمای فرهنگ و عرفان سرخ پوستان مکزیکی است. این کتاب ها در واقع دروازه ای است به سوی بازشناسی و بازخوانی تعالیم جادوگر بزرگ مکزیکی. نویسنده که متخصص مردم شناسی است، در شروع کار برای مطالعات مردم شناسانه و تحقیق درباره چند گیاه دارویی توهم زا به میان سرخ پوستان مکزیکی رفت، اما در نهایت عرفان جادوگری و سرخ پوستی را در آثار خود بازگو کرد. آثار او به ترتیب تاریخی عبارت اند از:
1.      آموزش های دون خوان: آیین فرزانگی یاکی، 1968
این کتاب رساله فوق لیسانس کاستاندا است و شرح ارتباط او با دون خوان از سال 1960 تا 1965 است. این اثر، کاستاندا را به عنوان نویسنده ای صاحب سبک به شهرت رساند. از این کتاب دو ترجمه موجود است: یکی با نام پیش گفته با ترجمه مهران کندری و دیگری با نام تعلیمات دون خوان که متأسفانه ترجمه مغلوطی است.
2.      واقعیتی جداگانه، 1971
این اثر توصیف کارآموزی کاستاندا در سال های 1968 تا 1970 است. این کتاب دریچه ای است به جهان جادو و جادوگری، آن گونه که دون خوان آن را تصویر می کند. ترجمه این کتاب را ابراهیم مطلا به انجام رسانده که ترجمه قابل قبولی است.
3.     سفر به ایکستلان، 1972
این کتاب با نام سفر به دیگر سو به قلم خانم دل آرا قهرمان به فارسی برگردانده شده است و در واقع نخستین اثر کاستاندا است که در ایران و به زبان فارسی به چاپ رسید. این کتاب رساله دکترای کاستاندا است.
4.     داستان های اقتدار، 1974
این اثر با نام افسانه های قدرت، به قلم مهران کندری و مسعود کاظمی به فارسی ترجمه شده است. کاستاندا در این کتاب گزارش کارآموزی خویش را در سال های 1971 و 1972 بازگو می کند. او در این کتاب برای نخستین بار به بسط معنای «تونال و ناوال» می پردازد.
5.     دومین حلقه اقتدار، 1974
این کتاب به نام دومین حلقه قدرت به همت مترجمان کتاب پیشین به فارسی برگردانده شده است. از این کتاب به بعد دیگر دون خوان وجود ندارد. او در این کتاب شرح بازگشت خود را به مکزیک بازگو می کند. همچنین در این اثر به تفصیل درباره هنر رؤیابینی سخن گفته است.
6.     ارمغان عقاب، 1976
این اثر را هم توسط مترجم پیشین با نام هدیه عقاب به فارسی برگردانده است. کاستاندا در این کتاب همراه با شرح قانون ناوال برای نخستین بار مفهوم چرخ زمان را بازگو می کند.
7.     آتش درون، 1978
برگردان دیگری از این کتاب به قلم ادیب صالحی به نام آتشی از درون در دست است. کاستاندا در این کتاب درباره استاد دیگر خود به نام «لی» سخن می گوید. کسی که به او درباره انرژی و هنرهای رزمی آموزش داده است.
8.     قدرت سکوت، 1979
این کتاب را مهران کندری به فارسی ترجمه کرده است. کاستاندا در این کتاب از هسته های انتزاعی، ساحری و جادوگری سخن به میان آورده است.
9.     هنر رؤیابینی، 1991
این کتاب سه برگردان به فارسی دارد: هنر خواب دیدن، از فرزاد همدانی؛ هنر رؤیابینی، از محمود (ناصر) عربانی و هنر رؤیا دیدن، از مهران کندری. کاستاندا در این کتاب به مسأله هفت خوان رؤیابینی می پردازد و جهان های موازی را که فیزیک کوانتوم هم آن ها را تأیید می کند، اثبات کرده است.
10.حرکات جادویی: حکمت علمی شمن های مکزیکی باستان، 1998
ترجمه ای از این کتاب از مهران کندری موجود است. مجله لوس آنجلس تایمز هنگام انتشار این کتاب نوشت:
کاستاندا یکی از پدرخوانده های جنبش عصر جدید شده است... او مسائل مهم زمان ما را لحاظ می دارد.
     11. چرخ زمان: اندیشه های شمن های مکزیک باستان درباره زندگی، 1998
این کتاب هم با ترجمه مهران کندری به چاپ رسیده است. کاستاندا در این کتاب گزارش های کتاب های پیشین خود را گردآوری کرده و یک جا بیان می کند.
    12. جانب پوشنده بی جانبی، 1999
از این دو برگردان به فارسی در دسترس است: یکی به نام جنبه فعال بی نهایت، به قلم فرامرز علیزاده و دیگری به نام کرانه فعال بی کرانگی، با برگردان مهران کندری. این کتاب حاوی رویدادهای مهم و به یاد ماندنی زندگی کاستاندا است.
    13. آیین جنگاوران، 1996
این عنوان یک ماهنامه است که نخستین شماره آن مارس 1996 راه اندازی شد، اما شماره های بعدی آن با عنوان خوانندگان بی کرانگی منتشر شد.
گفتنی است کتاب ها و مقالات متعددی درباره کاستاندا نگارش یافته که تاکنون تقریباً پنج اثر به زبان فارسی پدید آمده است.
سرآغاز قصه
کاستاندا که به عنوان یک مردم شناس برای تحقیق و پژوهش به جنوب غرب آمریکا سفر کرده بود، آغاز داستان خود را چنین بازگو می کند:
در تابستان 1960 به عنوان دانشجوی مردم شناسی دانشگاه کالیفرنیای لوس آنجلس چندین سفر به جنوب غرب کردم تا اطلاعاتی درباره گیاهان طبی جمع آوری کنم که سرخ پوستان این منطقه استفاده می کردند. رویدادهایی را که در این جا وصف می کنم در خلال یکی از سفرهایم رخ داد. در شهری مرزی منتظر یک اتوبوس سریع السیر بودم و با دوستی صحبت می کردم که راهنما و دستیار تحقیقاتی من بود. ناگهان دوستم به طرفم خم شد و زمزمه کنان گفت: مرد پیر و سپید موی سرخ پوستی که جلوی پنجره نشسته است اطلاعات زیادی درباره گیاهان و بخصوص درباره پیوته (peyote) دارد. از دوستم خواستم تا مرا به این پیرمرد معرفی کند. دوست او را سلام گفت و سپس به سویش رفت و با او دست داد. پس از آن که کمی صحبت کردند، دوستم اشاره کرد به آن ها ملحق شوم، ولی فوراً مرا با پیرمرد تنها گذاشت. حتی آن قدر به خود زحمت نداد تا ما را به یکدیگر معرفی کند. سرخ پوست اصلاً دستپاچه به نظر نمی رسید. من اسم خودم را به او گفتم و او هم گفت که اسمش خوان (juan) است و حاضر است به من خدمت کند. او به زبان اسپانیایی حرف می زد و طرز تکلمش رسمی بود. ابتدا من با او دست دادم و بعد مدتی ساکت ماندیم. سکوتی مصنوعی نبود، بلکه هر دو طرف آرامش طبیعی و راحت داشتیم. گرچه چهره تیره و گردن او پر از چین و چروک بود و سن زیاد او را نشان می داد، ولی بدن چابک و ورزیده ای داشت.
درباره دون خوان چیز زیادی نمی دانیم، فقط کاستاندا در همین حد می گوید که پس از یک سال آشنایی اعتماد او به من جلب شد. من از او با اصرار می خواستم معلمان خود را معرفی کند تا این که او بالاخره گفت معلمی داشته است به نام «دیابلرو». بعدها کاستاندا دریافته بود که این واژه در زبان سرخ پوستی به معنای کسی است که جادوی سیاه می داند و قادر است خودش را به شکل هر حیوانی درآورد. بر اساس گفته کاستاندا، ظاهراً دون خوان در سال 1891 در جنوب غرب آمریکا متولد شده و تمام عمر خود را در مکزیک سپری کرده است. در سال 1900 دولت مکزیک خانواده او را به همراه هزاران سرخ پوست سامورایی به مکزیک مرکزی تبعید کرد و او تا سال 1940 در آن جا زندگی کرده است. کاستاندا می گوید: «دون خوان به معرفت رسیده بود، اما او هرگز محل آن را فاش نکرد.» کاستاندا آموزش خود را از سال 1961 تا 1965 نزد دون خوان ادامه می دهد، اما پس از آن به میل خودش آموزش را قطع می کند؛ ولی دوباره به دون خوان می پیوندد و آموزش های ساحری و جادوگری را که امروزه با نام «عرفان دون خوان» یا «عرفان سرخ پوستی» مطرح است تا سال 1971 ادامه می دهد. طبق نقل ها دون خوان در سال 1973 جهان را ترک کرد.
دون خوان با پیروی از مکتب شمنان مکزیکی، هم خواص گیاهان دارویی توهم زا را در حد بالا می دانست و آن ها را به شاگردانش می آموخت و هم حرکات جسمانی و جادویی فراوانی را به یاد داشت که کاستاندا در کتاب حرکات جادویی آن را به تفصیل بیان می کند. دون خوان چهار شاگرد برجسته داشت به نام های: تایشا آبلار، فلوریندا دانر-گرا، کاول تیکز و کارلوس کاستاندا که در این میان کاستاندا از شهرت فراوانی در جهان برخوردار است.

نقد مبانی کارلوس کاستاندا

نقد مبانی کارلوس کاستاندا

kastanda.JPGآنچه از مباني فكري وانديشه ها وباورهاي تولتك ها يا ساحران شمنيسم مي توان در كتابهاي كاستاندا بدانها دست ياقت فراوان است مهم ترين مباني فكري ساحري دون خوان را مي توان در طريقت معنوي، گياهان اقتدار، ديدن، انسان وجهان، متوقف كردن گفتگوي دروني ودنيا،اولين، دومين و سومين قدرت و تماميت نفس، كمين وشكار كردن، فيوضات عقاب و هسته هاي تجريدي روح و موجودات غير آلي يا غير ارگانيك بر شمرد.
يك)ساحري
دون خوان نام اين طريقت را ساحري نهاده است. به باور وي ساحري طريقتي است كه از مردان اهل معرفت قوم تولتك در مكزيك كهن به جاي مانده است به پندار وي اين نوع از ساحري با معناي رايج آن متفاوت مي باشد.

كارلوس كاستانداد در معرفي دون خوان و مكتب وي نام جادوگري و جاويد را برگزيده است. او معتقد است دون خوان به اين اصطلاخات بيشتر راغب بوده است. كاستاندا ادعا مي كند با نگاه جدي تر ودقيقتر بايد مكتب او را معرفت وپيروانش را اهل معرفت ناميد.
البته تغيير نام و تعابير متفاوت از اين طريقت ادامه داشت و دون خوان گاهي نام ناواليسم را براي آن به كار مي برد. برخي اوقات نيز تسلط بر قصد ويا در طلب آزادي بودن را بكار مي گرفت.
به نظر دون خوان اين معاني با سطح دانش فرد در ارتباط است وبا افزايش دانش فرد معاني به كار برده شده متحول مي شوند.
به هر حال ساحري نامي است كه از آن بيشتر استفاده شده و حتي دون خوان سعي كرده تا به تعريف آن بپردازد:

اين طور فكر كن كه آنچه تو به مرور زمان مي آموزي، ساحري نيست. بيشتر مي آموزي انرژي ذخيره كني واين انرژي تو را قادر مي سازد تا با چند ميدان انرژي كه اكنون در دسترس تو نيست، سرو كار داشته باشي. در واقع اين كاري ساحري است : توانايي استفاده از ميدان هاي انرژي كه با درك و مشاهده دنياي روزمره اي كه مي شناسيم، مصرف نمي شود. ساحري وضعيتي از آگاهي است. ساحري توانايي درك ومشاهده چيزهايي است كه دريافت معمولي ما قادر به درك و مشاهده آن نيست.
اين اصطلاحات براي طريق معنوي كاستاندا و دون خوان تا كتاب هشتم وي ادامه داشته است . از كتاب نهم به بعد نام شمنيسم نام ديگري است كه كارلوس اصرار دارد آن را به كار برد .
كارلوس سعي دارد تا با بيان گفت و شنود هاي خود با دون خوان طريقت معرفت را بيان و چهار دشمن راه معرفت را معرفي كند :
مرد معرفت كسي است كه صادقانه بار آموختن را به دوش كشيده است ؛ مردي كه بي شتاب و شبهه تا آنجا توانسته اسرار قدرت و معرفت را روشن كرده است .

هر كسي مي تواند مرد معرفت باشد ؟ نه، نه هركسي .
پس بايد چه كرد تا مرد معرفت شد ؟
بايد با چهار دشمن طبيعي خود به مبارزه برخاست و آنها را شكست داد . كسي مي تواند خودش را مرد معرفت بخواند كه هر چهار دشمن خود را به زانو در آورده باشد .

چهار دشمن مد نظر دون خوان را ترس ، وضوح ، قدرت و كهولت ذكر مي كنند . به نظر دون خوان سالك در ابتداي طريق شروع به آموختن مي كند و به زودي در مي يابد آنچه را بايد بياموزد را نياموخته است و از اين پس ترسي شگرف او را احاطه مي كند و در هر گام كه به پيش مي رود ترس او فزوني مي يابد .سالك بايد از ترس خود عبور كند تا گام هاي بعدي را با موفقيت عجين سازد .
پس از گذار از ترس نفهميدن و ندانستن و نياموختن ، وضوحي عجيب وجود انسان را فرا مي گيرد او بر اين پندار است كه همه چيز را به وضوح مي داند و ديگر هيچ نيست كه بر او پوشيده باشد . در اينجا وضوح ذهني ترس را از بين برده است اما انسان را كور كرده و باعث مي شود او هيچگاه در خودش شك نكند . گرفتار شدن در چنته اين نوع از خود باوري سالك را مغلوب دومين دشمن كرده است . وي بايد بتواند در اين مرز پر خطر به نيكي حركت كند .
با گذار از اين دشمن ، سالك به قدرتي كه هميشه در پي آن بوده دست خواهد يافت . اين قدرت خود سومين و قوي ترين دشمن طريقت اوست . در اين مرحله سالك بايد بتواند قدرتش را با احتياط و دقت بكار گيرد . اگر او بتواند چنين قابليتي را به دست آورد گام هاي پاياني سفر يادگيري را طي نموده است .
در اين هنگام است كه ستمكار ترين دشمن كه كهولت است از راه مي رسد و سالك تنها مي تواند با آن مبارزه كند . در اين مرحله تن سالك خواستي پايان ناپذير از استراحت و آسايش را طلب مي كند كه سالك بايد با آن به مقابله برخيزد . پيروزي در اين ميدان او را به لحظه وضوح قدرت و معرفت كافي رسانده است . از ديگر اصطلاحاتي كه دون خوان براي بيان طريقت خود استفاده مي كند راه دل است :
در زندگي ام راه هاي بسيار بسيار طولاني را پيموده ام ولي در هيچ جا نيستم . سؤال حامي ام الان معنا دارد : اين راه دل دارد ؟ اگر دارد ، راه خوب است و اگر ندارد ، به درد نمي خورد .
از آنجا كه اين سخنان بسيار نامفهوم و گنگ است كاستندا از او مي خواهد تا چگونگي تشخيص دادن دل داشتن راه را به او بياموزد . دون خوان در پاسخ به او مي گويد : قبل از آنكه وارد را شوي ، از خود بپرس آيا اين راه دل دارد ؟ اگر جواب منفي باشد ، خواهي دانست و بعد بايد مسير ديگر را برگزيني .
كاستاندا در واپسين تعاريفش از طريقت دون خوان مي گويد :
راه دون خوان به سوي واقعيت ، مشروط به تجربيات شخصي و مشاهده مستقيم است ؛ راهي است علمي و نظام يافته كه در اثر عمل شخصي به ديدني نو و معذفتي كل گرا راهبر مي شود . دون خوان مجموعه قوانين رفتاري بسيار وسيعي را به عنوان پيش فرضي براي تجربيات روحي به شاگردش ابلاغ مي كند تا وي را براي زندگي خود سامان مسئول تربيت كند . او كسب معرفت را براي كسي كه شخصيتي با ثبات و منضبط ندارد ، خطري مي داند ؛ زيرا اغلب منتج به ترك دنيا و ضعف مي شود .

ناگفته نماند اين همان مشكلي است كه كارلوس كاستاندا بالاخره بدان مبتلا شد و با عزلت گزيدن از دنيا به همراه 5 معشوقه اش به بيابان ها پناه برد !
براي بازيابي حقيقت شمن بودن دون خوان لازم است توضيحي درباره شمن ها ارائه شود .
« شمن يك جادو درمانگر ، كاهن و روان راهبر است ؛ يعني او بيماري را درمان مي كند ؛ مراسم قرباني را رهبري و ارواح مردگان را به دنياي ديگر راهنمايي و همراهي مي نمايد . او همه اينها را تحت تاثير اعمال و مناسك خلسه آور انجام مي دهد ؛ يعني با نيرويي كه او را قادر مي سازد هر گاه بخواهد از بدن جسماني خويش خارج شود .
وظايف شمن ها كه در شمال و جنوب دره ي مكزيك زندگي مي كردند جادوگري ، نقالي ، رقاصي ، پيشگويي و تهيه غذا و نوشيدني مخصوص بود . در درگيري با سرخپوستان بيشتر آن ها نابود شدند و عده اي از آنها در انزوا به پي ريزي كمين و شكار كردن و رؤيا دين پرداختند . حدود اواخر قرن شانزدهم هر ناوالي خود و گروه بينندگانش را از هر گونه ارتباط با ديگران بر حذر داشتند كه منجر به پيدايش فرد گرايي در بين آنها شد . به گفته دون خوان مكتب وي از 14 ناوال و 126 بيننده تشكيل شده بود .
دون خوان حلقه اي از زنجيره اي محسوب مي شد كه به ناوال سباستين مي رسيد . ناوال هاي پيشين او به ترتيب ناوال خوليان ، الياس ، روسندو ، لوحان ، سانتيس تبان و سباستين هستند . كاستاندا در اين حلقه به عنوان خاتمه دهنده زنجيره شناخته مي شود »
* تحليل و بررسي:
يكم : همانگونه كه پيداست نظام معرفتي ارائه شده از سوي كاستاندا كاملاً از هم پاشيده و بدون انسجام دروني است . اين علاوه بر تناقضاتي است كه در سرتا سر تعاليم و نوشته هاي او به چشم مي خورد .
دوم : نام هاي متفاوت و گونه گوني كه كاستاندا بر طريقت خود و دون خوان نهاده است نشان از سر درگمي ديگري دارد . به نظر مي رسد عدم انسجام فكري كاستاندا و دون خوان باعث اين امر بوده است .
سوم : ساحري نامي است كه بيشترين كاربرد را براي شناسايي اين طريقت داشته است . دون خوان و كاستاندا پس از اين نام گذاري بسيار تلاش كرده اند تا به باز تعريف و توجيه آن بپردازند ، اما موفق نشده اند . دون خوان آن را نظامي معرفتي تلقي مي كند كه در عين پيچيدگي از نظام يافتگي برخوردار است . يك نظام معرفتي بايد بتواند راهكارهاي وصول به معرفت را شناسايي و معرفي نمايد .
همچنين بايد مراحل دستيابي به خرد حقيقي را بشناساند و اركان و عناصر اصلي نظام معرفتي را به همراه معيار هاي معرفت و شرايط دسترسي به معرفت ناب را معرفي نمايد . با نگاهي عميق به تعاليم اين طريقت مشاهده مي شود كه اين سيتم به ظاهر جامع براي هيچكدام از موارد فوق پاسخ در خوري ارائه نداده است .
چهارم : در عرفان اسلامي معرفت توسط عرفان بسياري بازشناسي شده و اين نظام معرفتي تبيين شده است . برخي از عرفاي اسلامي علوم عرفاني را علوم احوال دانسته اند :
عارف براي آنكه به اين دسته از علوم لطيف و ظريف دست يابد ، بايد دانش هايي را فرا گيرد . ترتيب اين دانش ها از علم توحيد آغاز شده و عارف بعد از اين بايد علم شريعت را نيك بداند و به كار بندد . علم حكمت كه شناختن نفس است ، بعد از اين قرار مي گيرد . علم خواطر در ادامه و علم مشاهدات و مكاشفات در پايان قرار مي گيرند .

مشاهدات دل و مكاشفات سر ، عارف را به مقام فنا و استهلاك رسانده دل و قلب تا به اين مقام نرسد سوختن ندارد . هر چه به ناسوخته عبارت كنند از سوختن خبر نداشته باشد .
خواجه عبدالله انصاري نيز با درجه بندي سه گانه علم ، نظام معرفتي عرفان اسلامي را تبيين نموده است . وي درجه نخست علم را علم جلي نام نهاده است . درجه دوم آن علم خفي است كه خواجه آن را علم الوارثه مي نامد . علم الوارثه تنها در قلوب پاك و دلهاي ابرار مي رويد . اين علم تنها از آن نفوس صادقي است كه با رياضت شرعي ، زمين جان خود را صفا داده و از مواهب رحماني و تجلي حقاني و با رقه قدوسي و ناظره رباني يهره جسته اند . عالم به علم الوارثه غيب را ظاهر و ظاهر را غايب مي كند او در واقع عالم به علم الله است . اين علم از متن وجود و عمق قلب عارف مي جوشد اما درجه سوم علم لدني است . اين علم ادراك شهودي است كه به اندازه ادراك بصري بلكه بيشتر و روشن تر حق نمايي مي كند . اين علم كه حاصل تجليات الهي است بر بندگان راه يافته و حجاب در افكنده عيان مي شود .با اين علم قلب عارف نوراني شده و حجاب از چهره حقايق غيبي برداشته مي شود .
عارف مسلمان ديگري معرفت را از جنس شهود دانسته و مي فرمايد :
گاهي از طريق يقين و گاهي از طريق غلبه ، محبت حاصل مي شود . چنانكه پيامبر اكرم ( ص) از معراج خود چنين خبر داد كه : « ما زاغ البصر و ما طغي » و اين از شدت شوق بود . نبي اكرم ( ص) چشم بر هيچ موجودي باز نكرد ، مگر آنگه با دل موجد آن را ديد . اگر انسان چشم سر را بر شهوات بست و چشم دل را از مخلوقات فرو كاست ، ديدگان دلش به شهود محبوب مي رسد .

در عرفان اسلامي معرفت نزد عارفان مسلمان از سنخ شهود ، حضور و كشف است . آن گاه كه زنگار هاي قلب آدمي از ميان بر خيزند قلب مؤمن به منبع نورانيت تبديل شده و با چشم دل و جان به مشاهده انوارالهي مي پردازد . چنين معرفتي در سرّ انسان جلوه مي كند و آن گاه كه دل از علايق دنيوي و شهدات و معاصي بريده شود بدان پيوند مي خورد . با همين اندك اشارتي كه به درياي بي كران عرفان اسلامي شد مي توان به خوبي درك كرد كه اگر سالكي در پي حقيقت واقعي باشد و با اين عرفان آشنايي اجمالي يابد هرگز براي كسب معرفت و سلوك در طريق حقيقت دست به دامان بافته هاي عرفان كاستاندا و ساحري دون خوان نخواهد يازيد .
دو ) گياهان اقتدار يا روان گردان
« با نگاه در آثار كاستاندا متوجه مي شويم كه بخش وسيعي از آثار او به معرفي و طرز تهيه گياهان تخديري اختصاص يافته است . وي در ابتداي طريق معنوي دون خوان و با راهنمايي هاي گمراه كننده او مي پنداشت كه راه معرفت از گياهان روان گردان مي گذرد . وي با اين پندار در كتاب هاي خود به معرفي آنها همت گمارد . در واقع پندار او در اين كتاب ها راه توجيه استفاده از اين گياهان را گشود .
كاستاندا پس از دوره اي ده ساله كه توسط اين گياهان به معرفت دست يافته ! در كتاب چهارمش به توجيه آن دوران خود پرداخته است :

چرا وادارم كردي چند بار از اين گياهان مصرف كنم ؟
خنديد و آهسته زمزمه كرد : براي اينكه تو احمقي !
كاملاً شنيدم چه گفت ، ولي براي اطمينان بيشتر ، خودم را به نفهمي زدم و پرسيدم : چه گفتي ؟ خيلي هم خوب مي داني چه گفتم .

بلند شد و در حالي كه از كنارم رد مي شد ، دستي به سرم زد و گفت : راستي كه خيلي كند ذهني ، براي همين هم هيچ راه ديگري براي تكان دادنت وجود نداشت . اصلاً همه اين كارها لازم بود ؟ در مورد تو بله ، ولي آدم هاي ديگر هم هستند كه به اين چيزها اختياجي ندارند .
به هر صورت كاستاندا در تشريح تاثيرات اين گياهان دارويي مي نويسد :
دون خوان به تفكيك و در موارد مختلف سه نوع گساه توهم زا را به كار مي برد : بيوته ، علف جيمسون يا علف شيطان و نوعي قارچ ... از آنها براي لذت ، مداوا ، افسون گري و دستيابي به حالت خلسه استفاده مي كردند . دون خوان در زمينه خاص آموزش خود مصرف داتوره و كمزيكانا را به تحصيل قدرت ( قدرتي كه او آن را همزاد مي ناميد ) مربوط مي ساخت .

جالب ترين نكته درباره گياهان توهم زا گزارش هايي است كه كاستاندا در عالم توهم خويش بدانها اشاره كرده است
.
ديدار با مسكاليتو در حالت خلسه و گفتگو با او ، ماليدن خميري خاص به شقيقه ها و غيب گويي با مارمولك ها ، ماليدن مخلوطي خاص كه از ريشه داتوره به بدن احساس دراز شدن پاها و پرواز در هوا و فرود آمدن چون پري به زمين از جمله اين حالات است . احساس بي جسمي و ورود به ديوار و ستون ، مبدل شدن به يك كلاغ پس از تدخين با چپق ، مبارزه با جادوگري چند چهره ، مواجهه با موجودي عجيب كه نگهبان عالم ديگر است ، سوار شدن بر حباب هاي رودخانه و سير در هوا و سفري دور و دراز در آب ، ديدن صورت دون خوان به صورت نور مواج ، مواجهه با موجودات غير مادي و ديدن اعمال شگفت دون خنارو از ديگر حالتهاي معنوي ! است كه وي در گزارش هاي توهم خود بدانها اشاره كرده است » .
* تحليل و بررسي
يكم : نوشته هاي شبه تبليغ كاستاندا بازار گياهان توهم زا را گرم نمود و باعث شد بسياري از جوانان به دامن آنها بيفتند اما او در كتاب بعدي اش به تخطئه ي نوشته هاي پيشين خود پرداخت . شايد وي براي رهايي از اين اتهامات بود كه به نگرشي جديد در معرفت يابي خود دست يافت . در واقع با هجوم جوانان با توجيهات نوشته هاي وي به سمت مواد مخدر و نيز در معرض خطر قرار گرفتن بوميان سرخ پوست يك خيز اجتماعي و فشار بيروني بر عليه وي به راه افتاد و باعث شد او سخنان و نوشته هاي خود را باز پس گيرد . اما به نظر مي رسد بهترين روش براي اينكه وي از آراء خود برنگشته و شخصيت دون خوان را لكه دار نكند اين بود كه آن نوشته ها را توجيه نمود و خود را مقصر جلوه دهد تا هم انتقاداتي كه بر عليه وي بود فروكش كند و هم باورهاي دست ساخت وي آسيب چنداني نبيند .

دوم : دون خوان به عنوان يك استاد معرفت بايد مي توانست بدون استفاده از جفنگيات سرخپوستي شاگرد خود را به معرفت رهنمون سازد . وي آنچنان كه كاستاندا مدعي است به راحتي مي توانست بدون استفاده از اين روش ها ، او را رهنمون سازد پس چرا يك دهه به فريب و حيله شاگردش مبادرت ورزيده است . وي خود اين دوره را آزمايش هايي براي آشنايي بيشتر خودش بيان داشته است . علاوه بر اين كه براي رهايي از اتهام شاگرد فريبي ، با نوعي تملق گويي از كاستاندا از كمند انتقاد گريخته است :
اينقدر مطلب را جدي نگير . براي من خيلي لذت بخش بود كه تمام اين چرت و پرت ها را بررسي كنم و حتي لذت بخش تر بود ؛ براي اينكه مي دانستم اين كار را به خاطر تو مي كنم .

سه ) ديدن ، انسان و جهان
به باور دون خوان ، اهل معرفت تنها به وسيله ديدن است كه گوهر اشياي جهان را مي شناسند . كاستاندا در دومين دوره شاگردي اش بيشتر بر اين نكته تمركز كرده است .

دون خوان نگاه كردن را به نگاه هاي پيش پا افتاده اي اطلاق مي كند كه در ادراك جهان بدانها عادت كرده ايم ولي ديدن فرايند بسيار پيچيده اي است كه اهل معرفت به بركت آن ، گوهر اشياي جهان را در مي يابند . از تعابير شگفت انگيزي كه درباره ديدن وجود دارد اين است كه با ديدن مي توان نوراني بودن تخم مرغي انسان را دريافت : هر گاه بتواني ببيني ، آدم ها دگرگون به نظر خواهند آمد ، همچون رشته هاي نور . رشته هاي نور ؟ بله ، رشته ها مانند تار هاي عنكبود ؛ تار هاي بسيار ظريفي كه از فرق سر تا ناف در چرخش اند . در اين حالت ، انسان همچون گوي تخم مرغ واري از تار هاي چرخان به نظر مي آيد و دست و پايش مانند چتري از تارهاي درخشان است كه به همه سو مي جهند.
دون خوان در مورد تفاوت نگاه كردن و ديدن بر اين باور است كه در نگاه به اشياء ديدن وجود ندارد و فقط نگاه كردني است كه مي تواند وجود آن شي را براي ما ثابت كند . نگاه كردن هاي ما هر چند بار كه تكرار شوند تفاوتي در شي موجود وجود نخواهد داشت . نگاه اول با هزارمين نگاه يك معرفت و برداشت را در بر خواهد داشت . براي مثال سالك انسان را بسان تخم مرغ نوراني مي بيند اما هر بار كه نگاه مي كند تخم مرغ جديدي را خواهد ديد .
پندار وي بر اين است كه فكر ما در ديدن ما تأثير مي گذارد . در واقع چشمان آن چيزي را مي بيند كه فكر ما بدان رهنمون شده است . چشم به هر چيزي چنان نگاه مي كند كه ما فكر مي كنيم .
وي همچنين درك انسان از جهان را تحت تاثير ذهن مي داند . به نظر وي ادراك جهان بوسيله ذهن و با كمك حواس شكل مي گيرد و اراده نيز به عنوان نيروي كمكي در اين ادراك دخيل است . نيروي اراده در نظر دون خوان رشته پيوند واقعي بين انسان و جهان است . با همين نگرش است كه وي وجود جهاني خارج از ذهن را انكار مي كند .
كاستاندا در اين باره مي نويسد :
در اين ده سال دون خوان كوشيد تا به من بياموزد و بقبولاند كه آنچه را كه به عنوان واقعيت دنيا در ذهن خود داشتم ، چيزي جز يك تعريف و توصيف نبود ؛ توصيفي كه از زمان تولد در ذهن من جايگزين كرده بودند و بر اين مطلب تكيه مي كرد كه هر فردي هنگام نزديك شدن به يك كودك مبدل به يك معلم مي شود و دنيا را براي او توصيف مي كند تا بلاخره زماني فرا رسد كه كودك قادر شود به تنهايي دنيا را به صورتي كه برايش وصف كرده اند ببيند ...

بنابراين به عقيده دون خوان ، واقعيت زندگي روزمره ما در تفسيرات دريافت شده اي است كه همه ما يعني افرادي كه اين پيوستگي به خصوص را مشنركاً دارا هستيم فرا گرفته ايم . اين تغييرات مدام انجام مي شوند ... اعتقاد اساسي جادوگري – مبني بر اينكه اين واقعيت يكي از توصيف هاي ممكن ، بين توصيف هاي متعدد مي باشد – هرگز نمي تواند به طور جدي مورد بررسي ما قرار گيرد .
در اين طريقت انسان در واقع يك تخم مرغ درخشاني با تار هايي از انرژي نوراني است . مركز ادراك در اين گوي فروزان ، نقطه اسرار آميزي است كه تارهاي انرژي در درون و بيرون انسان را هماهنگ مي سازد . اين نقطه را كه پيوندگاه ناميده اند خارج از جسم مادي و در درون پيله نوراني است كه پيوندي تنگاتنگ با جسم دارد . با تغيير مكان اين پيوندگاه است كه انسان قادر به درك و مشاهده ابعاد ناشناخته جديدي مي گردد . كاستاندا معتقد است كه دون خوان با ضرباتي كه به كتف شاگردان وارد مي ساخت به جابجايي اين پيوندگاه كمك مي كرد و باعث گشوده شدن آگاهي جديد مي شد !
كاستاندا همچنين كيهان را مجموعه اي بي پايان از ميدان هاي انرژي مي داند كه همانند رشته هاي نور از منبعي تصور ناپذير با نام عقاب متشعشع مي شوند . انسان ها و تخم مرغ نوراني شان نيز متشكل از شمار بي پاياني از همان ميدان هاي انرژي هستند .
* تحليل و بررسي
يكم : از نظر كاستاندا و دون خوان درك انسان از دنيا ، پرداخته ي ذهن اوست . اين ديدگاه با مكاتب فلسفي ايدهاليسم ، ذهن گرايي و تفسير گرايي كه برخواسته از شكاكيت هستند قرابت دارد . شكاكيت كه يك مكتب فلسفي است به اينجا ختم مي شود كه حصول معرفت ممتنع و محال است . حال بايد ديد چگونه مي شود قائل به امتناع حصول معرفت شد و در ضمن طريق معرفت را رهبري نمود ؟
دوم : پاسخي كه به تمامي شكاكيت گراها داده مي شود اين است كه اگر در وجود غير خود شك داريد پس چرا تلاش مي كنيد شكاكيت خود را به اثبات برسانيد ؟

در واقع آنها چون به وجود غير خود و واقعيت بيروني جهان علم و يقين دارند سعي بر اثبات پندارهاي خود دارند . اگر كاستاندا و دون خوان نيز به جهان بيروني و عالم بيرون از ذهن خود يقين ندارند چگونه است كه سعي دارند با نوشتن كتاب به اثبات خود بپردازند . آنها حتما در صددند تا پنداشته هاي خود را براي ديگراني كه وجود دارند به اثبات برسانند و اين خود نوعي تناقض فاحشي است كه گريبان اين آيين را نيز گرفته است .
چهار ) متوقف كردن گفتگوي دروني و دنيا
به نظر دون خوان راه باز شدن قدرت ديدن سالك از توقف دنيا مي گذرد : دون خوان تاكيد مي كرد كه براي ديدن بايد الزاما دنيا را متوقف كرد . متوقف كردن دنيا كاملا مبين آن حالاتي ازآگاهي است كه طي آن واقعيت زندگي روزمره تعديل مي شود ؛ به اين دليل كه جريان تعبيرات دائمي ما ، توسط شرايطي بيگانه با آن جريان دائمي ناگهان قطع مي شود . در مورد من مجموعه شرايط بيگانه با جريان عادي تفسير و تعبيرات من ، توصيف دنيا از ديدگاه جادوگري بود . به عقيده دون خوان شرط اوليه متوقف كردن دنيا اين بود كه شخص خود را مجاب كند ؛ يعني فرد بايد توصيف جديد را كاملاً بياموزد و آن را با توصيف قبلي مقابله كند تا موفق شود در اطمينان متعصبانه اش نسبت به واقعيت شكافي ايجاد كند .

كاستاندا اولين تجربه نسبتا كامل توقف دنيا كه برايش اتفاق افتاده است را در كتاب سفر به ديگر سو شرح داده است . به گفته دون خوان براي دست يافتن به توقف دنيا بايد از حرف زدن با خود باز ايستيم . او بر اين باور است كه جهان همواره چنان است كه بايد باشد . اين ما هستيم كه آن را زنده مي كنيم . ما بايد گفت و شنود دروني جهان را به پا مي داريم و اين گفت و شنود ما نيز تا هنگام مرگمان ادامه دارد . سالك چون به اين نكته آگاهي دارد چونان جنگاوري به مبارزه با خود پرداخته و سعي در نگاه داشتن فرايند حرف زدن با خود است .
پس از اين است كه موفقيت سالك بدست مي آيد : دون خوان توضيح داد كه پس از اينكه يك سالك ياد گرفت چگونه مناظره دروني خود را متوقف كند ، راه علم ساحران بر وي باز مي شود ، با اين توجه كه تغيير كردن تصور ما نسبت به جهان موضوع اساسي ساحري است و تنها راه رسيدن به اين هدف ، متوقف كردن مناظره دروني است . بقيه حرف مفت است . تو الان در موقعيتي هستي كه مي تواني بفهمي هيچ چيز از آنچه ديده يا شنيده اي ، جز با متوقف كردن مناظره دروني ، به خودي خود در تو يا در تصوري كه تو از دنيا داري ، عوض نمي شود ؛ البته مشروط بر اين كه نظام اين تغيير بر هم نخورد .
* تحليل و بررسي
يكم : ملاك و معيار سنجش صحت و سقم اين گونه از دريافت هايي كه با توقف گفتگوي دروني حاصل مي شود چيست ؟ كاستاندا علي رغم اينكه ادعا مي كند به خلسه دست مي يافت اما باز هم با ديده شك به دريافت هاي خود مي نگريست و به طرح پرسش هاي فراواني از استاد خود مي پرداخت و اين نشان دهنده اين مهم است كه وي نمي توانسته به يافته هاي خود اعتماد كرده و آن ها را دليل بر صحت يافته هايش تلقي كند .

دوم : تجربيات جديدي كه همراه با احساس گرماي مطبوع و توصيف ناپذيري براي كاستاندا حاصل شده است و او توانسته خطوط جهان را آنگونه كه ساحران مي بينند ببيند بايد روشن شود كه از سنخ جسماني بوده و يا غير جسماني . آنگونه كه خود وي به توضيح آن پرداخته اين شرايط كاملا جسماني بوده اند كه از درك ظاهري و حسي بدست آمده است . در واقع جسماني بودن اين دريافت ها ارزش شهودي و عرفاني بودن آن را از بين مي برد و براي سالك قابل اعتماد و ارزشمند نخواهد بود .


پنج ) تونال ، ناوال و خدا

كاستاندادر كتاب چهارمش به اين مباحث پرداخته است . هر چند در اين كتاب توصيف ها و توضيح هاي مفصلي درباره تونال و ناوال ارائه شده اما حتي خود كاستاندا نيز از ابهام رهايي نيافته است . واژه ناوال و تونال در انسان شناسي فرهنگ مكزيك مركزي وجود داشته ايت . در اين فرهنگ تونال نوعي روح محافظ است كه هر بچه اي در بدو تولد كسب مي كند و در تمام زندگي اش همراه اوست . ناوال نيز حيواني است كه ساحر مي تواند به شكل آن در آيد يا ساحري است كه چنين كاري را انجام مي دهد .
البته دون خوان معاني اين واژه را تغيير داده است . وي هر انساني را در داري دو جنه مي داند كه هستي جدا گانه و متضادي هستند هر دو در لحظه تولد شروع به كار مي كنند . تونال انسان اجتماعي است و به حق يك حامي و سرپرست است كه اغلب مراقب و محافظت بر عهده اوست . تونال همان سازمان دهنده دنيا ، فهم كننده شنيده ها ، سرپرست ، محافظ و همه آن چيزي است كه ما هستيم . تونال تمام دانسته هاي ماست . در واقع تونال به مثابه جزيره اي است كه تمام آنچه دنياي انسان را تشكيل مي دهد در آن قرار دارد . علاوه بر تونالهاي شخصي تونال جمعي نيز وجود دارد كه بدان تونال زمان گفته مي شود . تونال زمان ها به عنوان بودش جمعي است .
دون خوان درباره تونال مي گويد :
تونال دنيا را مي سازد ؛ اين فقط اصطلاحي است . تونال نمي تواند چيزي را خلق كند ، يا تغيير دهد ، اما دنيا را مي سازد ، براي اينكه وظيفه اش قضاوت و ارزيابي كردن و شاهد بودن است ... به عبارت ديگر تونال قواعد و قوانيني را ايجاد مي كند كه از طريق آنها دنيا درك مي شود . به هر حال به زبان ديگر دنيا را مي آفريند . اما ناوال تنها قسمتي از ماست كه به هيچ روي با آن سر و كار نداريم .

ناوال بخشي از انسان است كه هيچ بياني ، هيچ كلمه اي ، هيچ نامي ، هيچ احساسي و هيچ شناختي برايش وجود ندارد . به نظر دون خوان ناوال تنها قسمت خلاق درون انسان است و مي تواند چيز هاي عجيب و خارق العاده ايجاد كند . همچنين ناوال در نظام معرفتي كاستاندا به معناي راهبر ، معلم و راهنما و لقبي براي دون خوان و دون خنا رو بوده است .
پاسخ هايي كه دون خوان به پرسش هاي كاستاندا درباره ناوال مي دهد جنبه خداشناسي اين طريقت رامشخص مي كند :
آيا ناوال برترين هستي ، خداي قادر متعال است ؟ نه خدا هم وجود دارد . ولي تو گفتي كه خدا وجود ندارد ؟
نه، من چنین  چيزي نگفتم ، من فقط گفتم ناوال خدا نيست . چون خدا بخشي از تونال شخصي و تونال زمان هاست .

همانطور كه گفتيم تونال همه آن چيز هايي است كه ما فكر مي كنيم دنيا از آن چيز ها تشكيل شده است ، از جمله خداوند ، خدا بخشي از تونال عصر ماست و بيش از اين مفهومي ندارد .
 دون خوان ! بنابر فهم من خدا همه چيز است .
 اصلا ما درباره يك موضوع بحث مي كنيم ؟ نه، خداوند همه آنها چيز هايي است كه تو مي تواني به آنها فكر كني در نتيجه مي توان گفت او هم يكي از عناصر اين جزيره است .
 خدا به خواست انسان نمي تواند مشاهده شود . انسان فقط مي تواند درباره آن حرف بزند . در حالي كه ناوال بر عكس در خدمت يك سالك و مبارز است . مي توان آن را مشاهده كرد ، ولي نمي توان درباره اش حرف زد .
* تحليل و بررسي
يكم : چگونه دون خوان ناوال را غير قابل تعريف معرفي مي كند اما در پايان به معرفي و تعريف آن پرداخته و آنرا تمام هدف سالك مي شمارد ؟ آيا در اينجا نيز او به تناقض فاحش ديگري تن در نداده است ؟

دو : كاستاندا نيز بسياري از تجربيات خود را مرهون ناوال مي داند و به ذكر آن ها در كتب خود مي پردازد در حاليكه خود به مبهم بودن آن اذعان داشته است .
سه : چگونه است كه دون خوان خدا را درون دايره تونال قرار داده و آن را نيز ساخته فكر و ذهن انسان قلمداد مي كند . اگر خدا واقعيت خارجي و موجود است پس چگونه دون خوان او را ساخته ذهن مي پندارد ؟
چهار : خدايي كه در اسلام وجود دارد خداي يكتايي است كه داناي نهان و آشكار عالم است و بخشنده و مهربان در حق بندگانش .
 او خداي يكتايي است كه غيرش خدايي ندارد و او سلطان مقتدر عالم ، پاك از هر نقص و الايش و منزه از هر عيب و ناشايستي است . او امين بخش ، نگهبان جهان و جهانيان ، غالب و قاهر بر همه خلق ، با جبروت و عظمت و بزرگوار و برتر و منزه از هر چه براي او شريك پندارند مي باشد . اوست خداي آفريننده عالم و پديد آورنده جهان ، نگارنده صورت خلق ، او را نام هاي نيكو بسيار است و آنچه در آسمان ها و زمين است همه به تسبيح او مشغولند و اوست يكتاي خداي مقتدر حكيم . اما خدايي كه دون خوان به تصوير مي كشد خدايي است مانند ديگر وسايلي كه در جزيره تونال قرار مي گيرند .
 خدا مانند همه موجودات ديگري است كه در جزيره تونال ما قرار دارد .
خدا تنها مفهومي است كه انسان مي تواند درباره آن سخن بگويد و كارايي ديگري ندارد . خدا از ناوال ما پست تر است و در نهايت خدا ساخته ذهن و فكر ماست و چون ما مي خواهيم وجود دارد و هر آن دم كه نخواهيم ديگر وجودي نخواهد داشت .
حال عقل سليم و نفس پاك بايد بين اين دو خدا و باورمندان آن به انتخاب بنشيند .

شش) فيوضات عقاب

كاستاندا كتابي نگاشته با نام هديه عقاب كه در بخش سوم اين كتاب به معرفي مفهوم عقاب پرداخته است . او عقاب را استعاره از قانون طريقت معرفت مي داند .
عقاب همان قانون ناوال است كه سالكان طريق ساحري در آن سير مي كنند . دون خوان عقاب را قدرتي مي پندارد كه سرنوشت موجودات زنده را رقم مي زند .
عقاب از آن جهت كه مانند سياهي قير گوني بر بلنداي سر به فلك كشيده ظاهر مي شود .
عقاب ، قدرتي است كه سرنوشت موجودات زنده را رقم مي زند و همه آن موجودات را همزمان و همطراز منعكس مي كند . بنابراين انسان ناچار است كه به درگاه عقاب طلب رحمت و مرحمت نمايد تا ديگ بخشايش او به جوش آيد .
انسان به توجه به اعمال عقاب است كه مي تواند بفهمد او چه مي خواهد و چه مي گويد .
 عقاب بدون اينكه تحت تاثير كيفيات موجودات زنده قرار گيرد به هر يك از آن ها هديه اي عطا مي كند .
به نظر كاستاندا عقاب ناوال را خلق كرد تا موجودات زنده را به روزنه آزادي هدايت كند .
كاستاندا هنگامي كه از ديده شدن عقاب با چشم سخن گفت دون خوان به او چنين پاسخ داد : هيچ چيز در مورد عقاب ارتباطي به بينايي ندارد . تمام جسم بيننده ، عقاب را حس مي كند . چيزي در همه ماست كه مي تواند ما را وادارد تا با تمام جسممان مشاهده كنيم .
بينندگان ، عمل ديدن عقاب را با بيان بسيار ساده اي توضيح مي دهند : از ـ آنجا كه انسان از فيوضات عقاب تشكيل شده است ، فقط به او نياز دارد كه به اجزاي سازنده اش باز گردد . مسئله از آگاهي بشر ناشي مي شود . كاستاندا در آخرين آثارش از واژگان ديگري براي ناميدن اين موجود بهره برده است . « روح » ، « تجري » ، « درياي تيره آگاهي » و « بي كرانگي » مفاهيمي هستند كه با عقاب همگن شده اند .
* تحليل و بررسي

يكم : به نظر مي رسد عقاب و مفهيم همگن او به نوعي تداعي گر خود در اديان هستند . البته مي توان گفت اين تعبير از خدا و آفريننده بيشتر با نيروانا در آيين بودا و يا دائو نزديكي دارد .
دوم : از آنجايي كه اين گونه آيين ها از وحي و خدا باوري دور شده اند به ناچار با كوچكترين بهانه اي درصدد ضعف جبران بي خدايي خود هستند لذا با تعابيري مبهم شبيه سازي براي خدا راه مي اندازند . با بررسي خداي ادياني چون اسلام و صفات ثبوتيه و سلبيه باري تعالي و سنجيدن آن با سخنان اينگونه آيين ها ضعف آنها بر هر منصفي به روشني نمايان مي شود .

3) فنون عملي

پس از بررسي باورهاي ساحرانه كارلوس كاستاندا و دون خوان بسيار به جاست نگاهي نيز به فنون عملي و روش هاي ساحرانه آنها بيافكنيم . فنون عملي فراواني براي اين طريقت وجود دارد . در كتاب هاي كاستاندا مي توان به فنوني از قبيل استفاده از گياهان اقتدار ، ارتباط با موجودات غير ارگانيك ، فنون رفتار سالكانه براي تغيير بينش ، توقف گفتگوي دروني و دنيا ، رؤيا بيني ، كمين و شكار ، حماقت ساختگي يا جنون اختياري و حركات جادويي دست يافت .
يك) فنون استفاده از گياهان اقتدار ( توهم زا )

كارلوس كاستاندا در كتاب هاي نخستين خود تماما به آموزش و معرفي گياهان اقتدار كه همان گياهان توهم زا هستند پرداخته است . وي در اين كتاب ها آنچنان به توصيف اين گياهان پرداخت كه به نظر منتقدينش بسياري از جوانان و بوميان را به دردسر بزرگي گرفتار ساخت . البته او در كتاب هاي بعد خود سعي كرد تا اشتباه خود را جبران كند اما به نظر موفق نبوده است .
به نظر دون خوان گياهان توهم زا نيز مي توانند در توقف گفتگوي دروني سالك مؤثر باشند :
آنها با متوقف كردن ديدگاه تو از جهان ، ذهن تو را باز كردند .

 در اين جهت ، گياهان اقتدار بر تونال تاثيري شبيه شيوه درست راه رفتن دارند . هر دوي اينها تونال را از اطلاعات لبريز كرده و مناظره دروني را وادار به توقف مي كنند . گياهان براي اين كار بي نظيرند ، ولي در ازايش قيمتي گزاف بايد پرداخت ؛ چرا كه صدمات شديدي بر جسم وارد مي كنند . اشكال آنها به ويژه زيان علف شيطان در همين است .
همچنين وي از ديگر آثار اين گياهان را ارتباط مستقيم نوآموز با ناوال ميداند . همانگونه كه گفته شد رسيدن به وضعيت ناوال از آمال و آرزوها و اهداف اين طريقت شمرده مي شود كه دون خوان بدان اهتمام داشته است . به عقيده دون خوان پيوت كه نوعي كاكتوس توهم زاست آموزگاري خيره خواه و نگهبان انسان است كه راه درست زندگي كردن را مي آموزد .
تاتوره و قارچ توهم زا دليل هستند كه مي توان آنها را رام كرد . وي براي استفاده از قارچ آنها را در يك كدوي قلياني مي گذاشت تا خشك شوند و به صورت گرد درآيند .سپس به مدت يك سال سر كدو را مي بست و بعد از گذشت يك سال آن را با پنج گياه خشك شده ديگر در مي آميخت . پس از استفاده از اين دارو ها بود كه كارلوس توانست سگ را با نورانيت ببيند و با او به آب خوردن و گاز گرفتن مشغول شود .
* تحليل و بررسي

يكم : با همه گفت و شنود هايي كه درباره تاثيرات توهمي و خيال انگيز گياهان توهم زا وجود داشته و برخي بدان سفر در فضا نام نهاده اند اما هرگز ارتباط اين حالات توهم اميز كه از روان ناآرام استفاده كنند گان و معتادان به آنها نشأت مي گيرد با مكاشفات سالكانه و عارفانه مشخص نشده است . آيا واقعا چنين حالاتي كه براي انسان هاي بي اراده و اسير دامن هوا و هوس معتادانه بدست مي آيد را بايد معرفت حقيقي و مكاشفانه عرفاني نام نهاد ؟
دوم : اگر به نظر كاستاندا و استادش ، اين گياهان واقعاً در گشودن بينش معنوي و معرفت سالك دخيل بوده است چرا كاستاندا و دون خوان از آنها روي گردان شده اند و اگر آنها دخالتي در گشوده شدن چشم معنوي نداشته اند چرا به مدت 10 سال بدانها مشغول شده اند ؟ اگر اعلام كننده كه در ابتدا پنداري اشتباه دامان آنها را گرفته بود پس به چه اطميناني مي توان ديگر گفته ها و باور ها را در اين قالب نگنجانيم ؟ آيا ديري نخواهد پاييد كه بقيه باورهايشان را نيز اشتباه معرفي نمايند ؟



سوم: به نظر مي رسد بر هيچ صاحب ذوق سليمي پوشيده نيست كه حالات و هم آلود و مستانه حاصل از مواد مخدر و گياهان تخديري هيچگونه اعتباري نداشته و فقط دريافت هاي دوران تشنگي هستند كه براي خود اين افراد نيز حجتي ندارد .
چهارم : به نظر مي رسد برخورد هايي از اين دست با مواد مخدر و توهم زا بيشترين ضربات مهلك را به جوامع جوانان وارد مي كنند . در كشور ايران نيز كه بيشترين جمعيت آن را جوانان تشكيل مي دهند چاپ و نشر اينگونه باورها و كتاب ها جوانان اين مرز و بوم را هر روز بيشتر از قبل به منجلاب اعتياد مي غلطاند .

دو ) فنون رؤيا بيني

در فنون رويا بيني سالك با جا به جايي پيوند گاهش به درك ابعاد عميق تري از هستي دست مي يابد . درباره روش هاي تمرين اين فن كاستاندا در كتاب هايش نكاتي را ذكر كرده است . او مي آموزد كه براي كسب انرژي لازم در رؤيا بايد فنوني را در زندگي روزمره بكار گرفت . از اين فنون مي توان به ترك عادت هاي روزمره ، خرامش اقتدار و تمرين هاي بي عملي اشاره كرد . كتاب سفر به ديگر سو اولين روش هاي اين فنون را ذكر كرده است .
الف) نگاه كردن به دست ها در خواب

به نظر كاستاندا رؤيا بين در رؤيا اشياء را با تغيير شكل مشاهده مي كند .
 او بايد بكوشد در خواب با آگاهي دست ها يا هر چيز ديگري را چست و جو كرده بيابد و هنگامي كه مشاهده كرد آنها در حال تغيير شكل هستند نگاه خود را از آنها بر گرفته و دوباره بدان ها نظر كند . چشم بند را مي توان به عنوان كمك در رؤيابيني بدين سبك قلمداد كرد . چشم بند بايد حاوي يك نوار عمودي باشد كه روي فرق سر فشار آورده و مثل يك كلاه شب در سر جاي گيرد .
ب) سفر كردن در رؤيا
سالك پس از آموختن نگاه به دست ها بايد بتواند اراده اش را براي تغيير مكان و رفتن به جاي ديگر به كار بندد . او با انتخاب مكان مورد نظر كه بايد برايش شناخته شده باشد و نيز معين كردن زمان سفر خود را براي سفر مهيا سازد . در اين روش بايد رويا بين دقيقا اتفاقي را در زمان رؤيا در مكان معهود اتفاق مي افتد را ببيند . سالك بايد بتواند ذهنش را بر روي يكي از اشياء آن تمركز داده و با رؤيا بدانجا سفر كند .

ج) متمركز كردن دقت ناوال به خويشتن خويش
به نظر دون خوان اين مرحله نهايي است كه معمولا در رويايي اتفاق مي افتد كه اكثر ما زماني آن را داشته ايم . طي آن ، شخص خود را خوابيده در بسترش مي بيند . به محض اينكه ساحري چنين رؤيايي ديد يعني دقتش به ميزاني توسعه يافته است كه به جاي آن كه مثل اكثر ما در شرايط مشابه خود را بيدار كند ، به راه مي افتد و به كاري مي پردازد ؛ به طوري كه انگار زندگي روزانه اش را مي گذراند . از اين لحظه به بعد نوعي شكاف ايجاد مي شود ؛ نوعي دوگانگي در شخصيت يكپارچه او . نتيجه به كار گرفتن دقت ناوال و توسعه آن تا اين حد كه به پيچيدگي دقت در زندگي روزمره مان برسد ، در نظام فكري دون خوان ، من ديگري به وجود مي آورد ؛ موجودي شبيه شخص ، ولي ساخته رؤيا .

* تحليل و بررسي
يكم : به نظر مي رسد اينگونه رؤيا ديدن ها بيشتر براي سرگرمي و يا حتي پيشگويي خوب باشد تا رسيدن به معرفت و سلوك در راه حقيقت . هيچگونه ارتباطي بين اين ماجرا جويي ها و رسيدن سالك به مقام قرب و يا گام نهادن او در طريق حقيقت وجود ندارد .
دوم: عرفان و يا طريق حقيقت بايد بتواند انسان را به مقامي از مقامات حق برساند . اينگونه رؤيابيني ها و حالات توهم آلود هيچ سنخيتي با عرفان ندارند . علاوه بر اينكه رؤيا ديدن امري ارادي نيست كه انسالن بتواند با آموزش و صرف زمان هاي طولاني بدان دست يافته و به وسيله آن به غيب گويي بپردازد .

س) فنون كمين و شكار

اين فن هنر ارتباط سالكانه با مردمي است كه سالك بايد عمري را در ميان آنها بگذراند . اين روش به سالك كمك مي كند راه انتخابي خود را به تنهايي طي كند . سالك با عمل سالكانه و بي عيب و نقصش شكل انساني خود را از دست داده و به تماميت خويش دست مي يابد .
كاستاندا اين هنر را مجموعه اي از روش ها و رفتار ها مي داند كه شخص با آنها قدرت مي يابد از هر موقعيتي نهايت استفاده را ببرد . كاستاندا اين فن را نيز نزد ناوال بانويي ديگر به نام دونيا فلوريندا آموزش ديده است . آموزش هاي اين بانو در كتاب هديه عقاب آمده است .
الف) سه فرمان قانون
1.آنچه ما را احاطه كرده ، اسراري بي كران است .
2. بايد سعي كنيم از اين اسرار سردرآوريم بي آنكه در اين كار اميد به موفقيت داشته باشيم .
3. سالكي كه از بي كراني اسرار پيرامون خود آگاهي دارد و كشف اين اسرار را وظيفه خود مي داند بايد جاي مناسب خويش را در آن ميان برگزيند و به خويشتن نيز چون يكي از آنها بنگرد .

ب) هفت اصل كمين و شكار كردن
اين هفت اصل برگرفته از داستان زندگي فلوريند است .
1.سالك خودش ميدان رزم را انتخاب كند و هرگز پيش از شناخت ميدان پا در آن نگذرد .
2. چيز هاي غير ضروري را كنار بگذارد .
3. ساده گرفتن امور و به كار بستن تمام تمركز براي ورود به مبارزه ؛
4. رها و شل كردن خويش بدون ترس از هيچ چيزي ؛
5. در مواجه با امور عجيب و غريب لحظه اي عقب نشيني بايد كرد .
6. بايد وقت را فشرده كرد .
7. براي به كار بدن اصل هفتم شخص بايد شش اصل ديگر را به كار برد .

ج) سه نتيجه حاصل از اصول هفتگانه
1.كمين كننده و شكارچي ياد مي گيرد هرگز خود را جدي نگيرد و مي آموزد كه به خودش هم بخندد
2. او مي آموزد كه صبر بي حد و حصري داشته باشد .
3. كمين كننده و شكارچي مي آموزد تا توانايي نامحدودي در بالبداهه ساختن چيزها داشته باشد .

د) مرور كامل

اين يكي از مهم ترين روش ها در هنر كمين و شكار است . در اين كار با به ياد آوردن زندگي گذشته با تمام جزئياتش و تمركز بر روي آنها سالك دوباره به تجربه زندگي اش مي پردازد . فلوريندا اصول اساسي مرور كامل را براي كاستاندا در دو مرحله بر مي شمرد . اول يادآوري مختصر تمام وقايع زندگي ماست كه به آشكارا مي توان بررسي كرد . دومين مرحله يادآوري مفصل تر است كه شروع آن روش منظمي دارد و مي تواند لحظه اي پيش از نشستن كمين كننده و شكارچي در جعبه باشد . از جنبه نظري آغاز مرور مي تواند از بدو تولد صورت گيرد . به نظر فلوريندا مروركامل مي تواند به اندازه تسلط كامل بر جسم رؤيا و يا حتي بيش از آن سالك مبارز را دگرگون كند .
هـ ) حماقت ساختگي يا جنون اختياري

كاستاندا در كتاب حقيقي ديگر اين اصطلاح را ابداع نموده است وي در توضيح اين روش مي گويد :
مي توان ثابت قدم بود و سخت ثابت قدم بود ؛ حتي با علم به اينكه آنچه مي كنيم بيهوده است ، اما نخست بايد بدانيم كه كارمان بيهوده است و در همان حال چنان به دنبالش باشيم كه گويي نمي دانستيم و اين جنون اختياري جادوگر است .

* تحليل و بررسي

يكم : دون خوان در اين فن و هنر و آموزش تكنيك هايي خاص در صدد است تا شاگردش را بر اسرار بيكران عالم احاطه دهد . اما سوال اينجاست كه آيا واقعا با اين تكنيك ها مي توان به چنين مهمي دست يافت ؟
دوم : وانگهي مهم ترين تكنيك اين فن مرور كامل است كه در آن دون خوان از شاگردش مي خواهد تا تمام زندگيش را به ياد آورد و از مقابل چشمان خود بگذراند تا دوباره آنها را تجربه كند . اين فن علاوه بر نياز به همان مدت زمان زندگي پيشين هيچ نوع كاربردي ندارد و فقط با فن توقف گفتگوي دروني كه براي دستيابي به ناوال اهميت ويژه اي داشت در تضاد و تنافر است .
سوم : در فن پاياني نيز دون خوان از شاگردش مي خواهد تا همه چيز را بي اهميت قلمداد كرده و به كارهاي جنون آميز دست زند . اهميت قائل نشدن به هيچ چيز مي تواند روش ها و فنون و آداب تولتك ها و ساحرين را نيز در بر گيرد با بي توجهي حاصل از اين روش چگونه مي توان به معرفت دست يافت . البته ناگفته پيداست كه ارتباط اين نوع از بي توجهي و مجنون وار و احمقانه عمل كردن با دستيابي به معرفت ، كاملاً نامعلوم و مبهم است .
چهارم : در اينجا نيز بايد پرسش هميشگي تكرار شود كه بين اين فن با دستيابي به عرفان و تشخيص طريق حقيقت چه ارتباطي وجود دارد ؟ آيا حماقت و جنون و ديوانگي راهي براي سالك است تا بوسيله آن به طريقت دست يابد ؟ اگر اينگونه باشد آيا بهتر نيست كه ايشان با نوشيدن دارويي كه مي تواند جنون هميشگي به همراه داشته باد به طريقت كامل دست يابند ؟
** نتيجه گيري
از آنچه درباره زندگاني و نيز شخصيت هاي تاثيرگذار بر كارلوس كاستاندا بر مي آيد وي از دوران كودكي با سختي هاي فراواني دست به گريبان بوده و به ويژه در دوران كودكي اش هيچ محبوبي نداشته است . وابستگي هاي شديد او به يك ساحر كه او را مورد محبت قرار مي دهد شاكله شخصيتي وي را دگرگون مي سازد . باورها و روش هاي متناقض و در هم آميخته آيين تولتك كه به زبان كاستاندا جاري شده است آنچنان از ضعف مباني نظري و عدم انسجام رنج مي برد كه براي رد و به چالش كشيدنش اطلاعات زيادي نياز نيست .

سنجش اجمالي بين اين آيين و عرفان اسلامي آنچنان انسان را به حيرت وا مي دارد كه تفاوت را از زمين تا آسمان هفتم در مي يابد . در پايان بايد ياد آور شد كه بيشترين ضربه اي كه گرايش به كتاب هاي كاستاندا بر جوانان وارد مي كنند تشويق و ترغيب آنها به اعتياد به داروهاي توهم زاست و نگراني از مخدوش شدن فكر و انديشه آنها علي رغم اهميتش بسيار كم است . البته براي جواناني كه كم ترين آشنايي با منابع عرفان اسلامي و سلوك عارفانه دين مبين اسلام ندارند اين خطر نيز قابل توجه مي باشد .
نقل از: کتاب آیین ساحری کارلوس کاستاندا، عبدالحسین مشکانی سبزواری،ص 17-

عرفان ساحری و استفاده از گیاهان روان گردان و توهم زا .

توجه :مطالب نگاشته شده به معنای قبول یا رد ان توسط این سایت نیست و نتیجه گیری به عهده خواننده است


نویسنده: حجت الاسلام حمزه شریفی دوست

تنظیم و ویرایش: سایت حرف آخر
 
« عرفان ساحری » یا سرخپوستی که در کشور ما با نام « کارلوس کاستاندا » گره خورده، ادعای عرفان و معناگرایی دارد. انسان‌های خداخواه انتظار دارند اگر مرامی ادعای عرفان دارد به خدا دعوت کند و مبنای کار خود را عقل و اندیشه قرار دهد. باید دید آیا در عرفان ساحری، خدا مورد تأکید است؟ آیا عقل و اندیشه مقدس شمرده می‌شود؟
 
جایگاه خدا
 
در عرفان ساحری، خدا یا وجود ندارد و یا دارای چنان نقش ضعیفی در نظام اعتقادی این مکتب است که سالک به خدا و نیروهای او و قدرت او کم ترین توجهی ‏نمی کند. در کتاب های کاستاندا، به ندرت به نام خدا بر‏می‏ خوریم. از پیامبران الهی هیچ یادی نمی شود و طبعاً، برای ادیان الهی و برنامه وحیانی اداره زندگی بشر سهمی لحاظ ‏نمی‏ گردد.
در نگاه « دون خوان » (پیر این فرقه که در کتاب‌های کاستاندا سرگذشت وی روایت شده است)، «خدا در حوزۀ تونال قرار می گیرد، نه در حوزه ناوال. حوزه تونال  همان بخشی از هستی است که ناشی از خیال‏پردازی‌های ماست و از حقیقت بهره ای ‏ندارد. خداوند بخشی از تونال ماست. تونال همه چیزهایی است که فکر‏ می کنیم دنیا از آن چیزها تشکیل شده است، از جمله خداوند». [1]
وی به صراحت می‏ گوید:

تونال نمی‏ تواند چیزی را خلق کند. ناوال خدا نیست؛ چون خداوند بخشی از تونال شخصی و تونال زمان‏ هاست. خدا، بخشی از تونال عصر ماست و بیش از این مفهومی ندارد. [2]
دون‏ خوان ترجیح ‏می دهد ریشۀ نیروهای عالم را موجودی نمادین به نام عقاب معرفی‏ کند؛ اما اسمی از خدا نبرد. وی و شاگردش از این‏که برای خدا در تاثیر و تاثرات طبیعت سهمی قائل شوند، به شدت اجتناب می کنند.
علت روشن است؛ منجی در عرفان ساحری، ساحر و جادوگر است؛ نه رسولان الهی. نمایندگان خدا جای خود را به شمن ها می دهند و جادوگر بر مسند نبوت تکیه‏ می زند و تمام کارکردهای رسالت، که همان قدرت نجات انسان ها و وعدۀ فلاح و رستگاری به آدمیان است، به ساحران نسبت داده می شود. مرام ساحری از این جهت نه تنها به آیین شیطان‏ گرایی بسیار شبیه است، که مکمل و یا مقدمۀ آن است. چرا که در هر دو، تصویری دو قطبی از هستی نشان‏ داده‏ می ‏شود، نه تک‏ قطبی و توحیدی.
در این نظام دو‏قطبی، قوای شر در عرض خدا ظاهر شده و حتی شکست نیروهای خیر به تصویر کشیده می شود و غلبه با نیروهای شر و قدرت‏ های شیطانی است. به‏ گونه‏ ای که جهان مملو از نیروهایی معروفی‏ می‏ شود که قادرند بدون تبعیت از اراده خداوندی، به تصرف در تار‏ و ‏پود هستی اقدام کنند. یکه‏ تازی و خودمختاری این قدرت‏ ها چنان‏ است که گویا خدا هم به گوشه‏ ای خزیده و به تماشای هنر‏نمایی این قدرت‏ ها بسنده ‏نموده‏ است! کوتاه‏ سخن آن که عرفان ساحری را باید عرفان ضد‏ خدا دانست، یا دست‏ کم عرفان بی خدا.

 
جایگاه عقل
 
قوای عقل، وهم و خیال هرکدام در ساحت وجودی انسان جایگاهی ‏دارند و در رشد و ترقی معنوی انسان سهیم اند و بخشی از مراتب شکوفایی روحی انسان به کارکرد این قوا مربوط می شود.
آن‏چه در عرفان ساحری به صورت برجسته دیده ‏می شود عقل‏ ستیزی است؛ آن‏ هم به بهانۀ دست‏ یافتن به بطن عالم! در این مرام، عقل کنار گذاشته ‏می شود و آن چه به عنوان جای‌گزین معرفی‏ می گردد، وهم است و پردازش این قوه.
«شاه بیت» در بسیاری از گفت وگوهای کاستاندا و دون‏ خوان، توجه به احساسات است [3] و فصل الخطاب، ناکارآمدی عقل و ناتوانی برهان است؛ به گونه ای که دریافت های قوای حسی هم مورد تشکیک قرار‏ می گیرد و هر آن‏چه چشم می بیند و عقل تایید ‏می کند، همه درحوزۀ دنیای غیر‏واقعی (تونال) قرار می گیرد.
سوالی که به ذهن هر مخاطبی می رسد این است که اگر فرض ‏شود قوۀ وهم بتواند انسان را به حالاتی جدید برساند و به تعبیر کاستاندا انسان را در دنیای ناشناخته ها غرق‏ نماید، آیا دنیای جدیدی که به قیمت از اعتبار‏ انداختنِ دریافت ‏های حس و درک‏ های عقل نمایان می‏ شود و از کانال قوه وهم حاصل می گردد می‌تواند از دنیای حس و عالم عقل، واقعی تر باشد؟ با چه ترازویی کاستاندا اصیل‏ تر ‏بودن درک و وهم را نسبت به عقل و عالم محسوسات می سنجد؟ اگر شکاکیت انسان به قوای حسی خود هم سرایت‏ کند، کدام دریافت از تیر‏رس شک در امان ‏می‏ ماند؟ بالاخره اصالت را باید به کدام قوه داد؟ به سوال دیگری هم باید پرداخت و آن این‏که حوزه دریافت های قوۀ وهم تا کجاست و اساساً کارآیی و واقع‏ نمایی آن چه میزان است؟
اگر بپذیریم که کار ذاتی این قوه نمایش های غیر منطبق با واقع است، در آن صورت راه بری به دنیای واقعی که کاستاندا ادعا نموده، و در نتیجه نظام معرفتی، که وی عرضه کرده است، از اساس مخدوش خواهد بود.
گیاهان قدرت و داروهای روان‏ گردان، هم‌چون پیوت، قارچ، تاتوره و بذر ‏ذرت که کاستاندا شرحی دراز درباره کشت و تربیت و طرز استفاده از آن ها در کتاب هایش آورده است؛ همگی با منطق محور قرار‏دادن قوه وهم  و به حاشیه راندن قوه درک و تعقل در عرفان ساحری است.
عرفان ساحری، به گونه ای وحشتناک به استفاده از گیاهان روان ‏گردان و تجربۀ دنیای وهم تشویق نموده است. تخریب جسم و اختلالات روانی و روحی و اختلال سیستم عصبی و تغییر در عمل مغز، کم ترین پیامد منفی استفاده از این گیاهان است؛ به طوری که در موارد زیادی رؤیاها و کابوس های آزار‏دهنده بر زندگی فرد سایه انداخته و آن را به جهنمی تبدیل می کند.
به راستی اگر قرار‏باشد با توسل به داروهای توهم‏ زا، تجربه عرفانی محقق‏ شود، چه نیازی به شعار « بازگشت به طبیعت » و « اتحاد با طبیعت » وجود دارد؟ نکند هدف از تقدس طبیعت و مدح آن، فقط وجود همین گیاهان در طبیعت است! باید پذیرفت که سالک در عرفان ساحری با ورود به فضای وهم، جهان را و در نتیجه غایت هستی و در نهایت خالق هستی را جز وهم نمی ‏بیند و چند صباحی با صورت های خیالیِ خود‏ساخته سرگرم ‏می شود و « بازی‏ گرفتن همه چیز » و « بازی دادن خود » تنها دستاورد سالک در مرام ساحری خواهد بود!
روشن است که این‏ گونه حالاتِ توهم‏ آمیز، با شهود عارفانه و معرفت الهی و مکاشفه رحمانی کم ترین قرابتی ندارد.

 
جادوگری در رویارویی با آیین‌های توحیدی
 
سنت جادوگری از سنت‏ های کهن است که در رویارویی با آیین‏ های توحیدی ریشه دارد. در قرآن این عمل مذمت ‏شده و در روایات شیعی در مرتبه انکار خدا از آن یاد شده‏ است. جادوگری در مسیحیت، نوعی کفر تلقی‏ گردیده و در متون کهن یهود از آن به نوعی بت‏ پرستی یاد ‏شده و چنان وانمود‏ شده که هدف اساسی بسیاری از پیامبران بنی‏ اسرائیل به نقل متون مقدس یهود، مبارزه با این مرام خطرناک بوده‏ است؛ به گونه‏ ای که در تلمود، گنجینه دینی کهن یهود، جادوگر مجرم و محکوم است. زیرا که از اوامر تورات می گذرد. در حالی‏که شعبده ‏باز با وجودی‏ که تایید ‏نمی شود مجرم نیست [4] و بدین‏ سان هر نوع سحر و جادو و فال‌گیری به شدت تقییح و محکوم شده‏، [5] تا جایی‏ که جادوگری از اعمال مخصوص بت پرستان قلمداد شده‏‏ است. [6]
این عمل هرچند واقعی‏ است و می تواند واقع‏ شود؛ اما بهره ای از حقیقت (اثر تربیتی و تعالی بخش) ندارد. سحر نوعی از تصرفات غیر‏عادی را با خود دارد و ورود به دنیایی ناشناخته و جدید محسوب می‏ شود. در عین حال نباید از نظر دور‏ داشت که هر گونه ورود به دنیای ناشناخته، رشد‏ دهنده و تعالی‏ بخش نیست و گویای گام برداشتن در مسیر رستگاری نخواهد ‏بود. همان‏ طور که در زندگی دنیوی هم چندان کارگشا و راه‌گشا نیست. چنان که دون‏ خوان خود به این مهم اعتراف ‏کرده ‏است:

«در زمان های گذشته، پس از سال ها سر‏ و ‏‏کار ‏داشتن با گیاهان اقتدار، بعضی توانستند به عمل دیدن ( بصیرت درونی ) دست ‏یابند. البته بینندگانی که فقط می توانستند ببینند. آن ها با ناکامی روبه رو‏ شدند و هنگامی که سرزمین ‏شان مورد تاخت ‏و ‏تاز فاتحان قرار ‏گرفت، آن ها نیز مانند هر آدم دیگری بی دفاع ماندند. این فاتحان، تمام دنیای تولتک‏ ها را تصرف‏ کردند و همه چیز را به خودشان اختصاص‏ دادند». [7]
در عرفان سرخپوستی هدف سالک، تبدیل شدن به یک جادوگر حرفه‌ای است. جادوگری که بتواند حتی خود را به موجودات دیگر تبدیل کند. بدین سان غایت در عرفان ساحری همان چیزی است که رسولان الهی مأمور بودند با آن به مبارزه برخاسته و ناکارآمدی آن را به مردم گوش‌زد کنند.
به عبارت دیگر آن چه که در ادیان الهی نهایت دوری از خداوند تلقی شده، در عرفان ساحری به عنوان راه نجات و عامل سعادت معرفی می‌شود. بنابراین باید توجه داشت که عرفان ساحری نه تنها مرامی غیر دینی است؛ بلکه آیینی ضد دینی است که قرار است، قوام بخش یکی از مناسک شیطان پرستی مدرن یعنی اعمال و مناسک جادویی باشد.

 
پی نوشت ها:[1] کاستاندا، قدرت سکوت، ص213
[2] همان، ص134
[3] آموزش‏های دون‏کارلوس‏، کندری، ص54
[4] گنجینه از تلمود، آبراهام‏کهن، فریدون گرگانی، ص231
[5] ر.ک: خدا، جهان، انسان و ماشیح در آموزه های یهود، آبراهام کهن، ترجمه فریدون گرگانی، ص237؛ ویل دورانت، تاریخ تمدن، آغاز عصر خرد، ترجمه اسماعیل دولت‏شاهی ص681
[6] همان، ص234
[7] آتش درون، کاستاندا، مهران کندری، ص15